عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 12 بهمن 1391
بازدید : 294
نویسنده : topdownloads

 دو تا آفريقايي با يه نفر سومي وسط بيايون بودن در همين حال و هوا بودن که يدفعه آفريقايي يه چراغ جادو پيدا مي کنه.
بعد غوله مي ياد بيرون و به آفرقايي ميگه يه آرزو کن.






آفريقايي ميگه: منو سفيد کن.
تا اينو ميگه سومي ميزنه زير خنده آفريقايي ميگه: چيه براي چي ميخندي؟
سومي گفت: همينجوري.
بعد غوله به آفريقايي دوميه گفت: تو چي مي خواي؟
آفريقايي گفت: منم سفيد کن .
دوباره سومي ميزنه زير خنده .
آفريقايي گفت براي چي ميخندي؟
سومي باز گفت: همينجوري.
نوبت سومي ميشه. غوله ازش مي پرسه: تو چي مي خواي .
سومي ميگه: اين دوتا رو سياه کن.

*****************************************

هنگام سحر، خروسي بالاي درخت شروع به خواندن کرد و روباهي که از آن حوالي مي گذشت به او نزديک شد.
روباه گفت: تو که به اين خوبي اذان مي گويي، بيا پايين ب هم به جماعت نماز بخوانيم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پيشنماز پاي درخت خوابيده و به شيري که آنجا خوابيده بود، اشاره کرد.
شير به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمي خواستي نماز بخوانيم؟ پس کجا مي روي؟
روباه پاسخ داد: مي روم تجديد وضو مي کنم و برمي گردم!
*********************************************
قاضي دادگاه، آدم شيادي که مال مردم را بالا مي کشيد محکوم کرد که روي الاغ سوار کنند و در همه جاي شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشي است و کسي به او پول ندهد.
در پايان روز صاحب الاغ از او کرايه خواست.
يارو با پوزخند گفت: مرد حسابي! خودت از صبح تا حالا داري فرياد مي زني که من پول مردم را بالا مي کشم، حالا با چه اميدي از بنده کرايه الاغت را مطالبه مي کني؟!
*********************************************
شخصي که خيلي ادعاي پهلواني مي کرد رفته بود خون بده. وقتي کيسه خون را آوردند که خونش را بگيرند.
به پرستار گفت: آبجي! کيسه چيه؟ لوله بيار که به همه خون برسه.
ولي بعد از اينکه يک کيسه خون داد از حال رفت و ? تا کيسه خون بهش زدند تا به هوش بياد.
وقتي به هوش آمد، بدون اينکه به روي خودش بياره به پرستار گفت: ديگه کسي خون نميخواد؟!
*********************************************
مي گويند يک روز جرج بوش با لباس غواصي به عمق ??? متري اقيانوس رفته بود.
يک کوسه به طرفش آمد و از او پرسيد: ببخشيد! شما آقاي بوش رئيس جمهور آمريکا هستيد؟
بوش با تعجب پاسخ داد: آره، ولي تو از کجا مرا شناختي؟
کوسه خنديد و گفت: آخه ديدم به جاي کپسول اکسيژن، کپسول آتش نشاني به پشتت بسته اي!!
*********************************************
به شخصي گفتند: زود باش زود باش جشن عروسي شروع شده.
گفت: به من چه؟
به او گفتند: عروسي پسر خودت است.
طرف به يارو گفت: پس به تو چه؟!
*********************************************                                                                                                                                                                                                                                    



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


سلام به وبلاگ من خوش امدید.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد و نظر بدید.

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران